تبليغاتX
زنده گی در زنده گی

مقدمه ای برای ساختن حلف

سلام هم عهدی های قدیمی.چند وقت است که تعطیلیم؟قرار بود در جهت تولد دوباره ی حلف قدم بگذاریم.حیف که درس ها نمی گذارند.اینطور نیست (ر و ح) ی غار؟ حرف ح ! گفتم هدف؟ گفتی بالا رفتن.گفتم راه؟گفتی زیاد.گفتم راهنما؟ گفتی فراوان.گفتم بگو،گفتی...؟!

حرف الف غار دارد آخوندة(!)  می شود.راه اش سخت است و نا هموار.

حرف ر غار دارد کجا می رود؟ماهم بدمان نمی آید بدانیم.آیا مانند ح می خواهد پله های ترقّی درسی را...

حرف م در تنهایی است ... تنهایی...تنهایی ای که ما 4 نفر برای او ساخته ایم.خودمان را سفت گرفته ایم که از آرزوهای دور و درازمان در نرویم.و او با وجود اینکه ما هستیم تنهاست.

حرف غ غار هم...دارد می پّرد...سه نفر مشاور به نیم نفر.این آخوندة (تای تانیث) هم پرید.

شاید حالا که یکی مشرق است و یکی شمال و یکی جنوب و یکی مغرب، بیشتر قدر یکدیگر را بدانیم.

وبلاگ را دوباره راه اندازی میکنم.نامه ها هم هر ماه به دستتان می رسد.

اگر وقت داشتید و درس(!) امان داد جواب ها را ارسال کنید.

ـ به ترتیب یک ماه در میان از حرف غ شمال شرقی و حرف م  شمال شرقی

بازهم یک درمیان به حرف ح غربی و حرف ر  شرقی ارسال می شود

و هر ماه به حرف الف جنوبی. و شما هم پاسخ را به همین ترتیب ارسال کنید.

پاسخ حرف الف هم ماهانه است.و یک ماه در میان به ح غربی و ر شرقی

و باز هم یک ماه در میان به ر شمال شرقی و غ شمال شرقی ارسال می شود ـ

این بار شاید از رو رفتم و شاید هم نه.

موضوع ماه مهر هم برای همگی باشد : هدف/هدف های من + راه/راه های من + راهنما / راهنماهای من+ ذکر دلیل هرکدام از این موارد.

موضوع ماه آبان با توجه به پیشنهادهای غار ی های عزیز به تصویب رسیده و به وسیله ی پَک به اطلاع مان می رسد.

در پایان برای تلاش در إحیاء حلف الالف یک عدد حمد شفا ی با اخلاص بخوانیم بلکه زنده شود.

تذکر: توقعاتمان را از حلف الالف بر رسی کنیم شاید اشتباه نگاه کرده ایم.

پ.ن: لطفا پاسخ ها را با دستان مبارکة(!) ی خود بنویسیم که حس و حالمان به تر منتقل شود.

پ.ن۲: اگر وقت(!) داشتید به وبلاگ خودما سری بزنید.بسی مایه ی ...است که فک و فامیل ر غار وبلاگ مان را قبل از خود ر غار بازدید کرده اند.

http://www.halfolalf.blogfa.com/


نوشته شده توسط غ غار! در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 ساعت 10:18 موضوع | لينک ثابت


ناراحتی ازچی؟

 یاران! شتاب كنید ، قافله در راه است . می گویند كه گناهكاران را نمی پذیرند ؟ آری ، گناهكاران را در این قافله راهی نیست ... اما پشیمانان را می پذیرند . ...اي دل! تو چه مي كني؟ مي ماني يا مي روي؟ داد از آن اختیار كه تو را از حسین جدا كند.. شهید آسید مرتضی آوینی

سلام ر...ا...ح

چیه از دستم ناراحتید؟

باید بیشتر از این به بازی میگرفتمش تا شماها

هم خسته بشید و بگید قطعش کنیم؟

قرار نبود اینجوری بشیم!

قرار نبود از همدیگه به ناحق دفاع کنیم!

قرار نبود اگه یه غیر حلفی هست که حق داره و یه حلفی که ناحقه اونوقت حق رو بدیم به حلفیه!

قرار نبود وقتی میگم فلان چیز تبرجه هنوز نرفته و نپرسیده بگید نه!بگید دوست دارم!

ما قرار نبود حجابمون جوری باشه که هردقیقه بهم دیگه تذکر بدیم...

ر خانم

ح خانم

یه روز تذکر دوروز تذکر

ح خانم چند روزه داریم با هم میریم خونه؟

ر خانم چند بار قضیه مو و ساق دست پیش اومده؟

بچه ها!

چند بار قضیه فحش دادن پیش اومده؟

چند بار داد زدن جلوی معلم پیش اومده؟

چند بار سر کلاس هدایه قضیه بی احترامی به معلم و سوءاستفاده از هیچی نگفتن هاش پیش اومده؟

چند بار؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

رچی گفتی؟ببخشم اونروز سر هدایه رو؟من ببخشم ----میبخشه؟بقیه بچه ها که باهم شلوغ کردید و حواسشون پرت شد  میبخشن؟خانم ---- چی...ایشونم میبخشن؟البته اگرم ببخشن که احتمال خیلی زیاد میره ...به خدا خجالت داره!

ح خانم!قرار بود درس بخونی؟بخون دیگه!همه درسهات مال وقتیه که م.س.ط...

راستی اصلا اگه نمیخواستی چرا گفتی اگر مادوتا موافقتیدیم تو هم اره؟

همه درسهات مال وقتیه که ...

سر کلاس هم که درس نیست!

اره خب سرکلاس وقت حرف زدنه نه؟

ما از شهدا خجالت نمیکشیم که شدیم یه گروه و اسممون رو گذاشتیم گروه شهدای راهیان نور و همین جوری سر چیزای مسخره!!!!!مسخره و بیهوده که ترکش به این اسونیه داریم گنااااااااااااااااه میکنیم؟بابا ما دیگه خیلی بی فرهنگیم!

هرکاری میکنیم برخلاف میل شهدا میدونید چی میشه؟

یعنی شهدا اومدن سر کلاسمون و معلم اند و ما پاهامونو رو میز جلویی ها دراز کردیم و داریم آلوچه میخوریم و غیبت میکنیم هم از شهدا هم از بقیه!

اره دیگه...از من باید ناراحت باشید!

بزنید جاده خاکی ...

از چیزی که نباید ناراحت میشیدید و حق طبیعیه شهدا بود ناراحت شدید و اونوقت رفتید سر یه موضوع مسخره ی پیش پا افتاده که اره چقدر خوشحال شدیم که تو....

بابا بی انصافا!برات نوشتم شماره زدم که بهت یکم بر بخوره بشینی فکر کنی غ چرا میگه من به هیچ وجه دیگه نمیام توحلف!اونوقت تو سر یه چیز دیگه نشستی هی فکر میکنی و سوال میپرسی و ....

میدونید الان ما با بچه های کلاس چه فرقی داریم؟هیچی؟

نه !!!!فرق داریم!بشین تا بگم!

فرقمون اینه

البته!دیگه ما نه ها!فقط شما سه تا!همین!چونکه من رفتم!

فرقتون اینه!

شما میشید حاج آقای توی اخراجی ها و بقیه بچه ها هم میشن لات و لوتهایی که اخرش زدند به خاکریز مرام و رفتند به اسمون!

وای به حال ما...

یا شماها هم استعفا بدید و بیش از این شعار راه شهدا رفتن ندید یا عوض بشید!!!!!!!!!!!!!عوض بشید!!!!!!!!!!

آبرو نبرید !آبروی شهدا رو نبرید....

اگه گناها اینقدر کوچیک نبود هرگز نمیرفتم!اخه حجاب و غیبت و مسخره و..اینا هم شد گناه؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!اینایی که ترکشون به این اسونیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بازم باید باشن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شما هم بزنید...

حالا که هرروز باید غ رو خورد کنم و جدیدشو بسازم شما هم بزنید شاید غ  ی جدید دیگه با کسایی که حرف شهدا رو میزنن گرم نگرفت...اینجوری بهتره نه؟

خدانگهدار

اگر دلتون خواست خودتون وبتون رو آپ کنید دیگه به من ربطی نداره

خداحافظ

ح- ا-ر!


نوشته شده توسط غ غار! در جمعه هفدهم آبان 1387 ساعت 6:59 موضوع | لينک ثابت


بشمر 1بشمر 2 بشمر 20.هانیه پاشو!

سحر روز آخري که جنوب بوديم يعني اون شب که توي پادگان ميشداغ بوديم بلند شديم که بريم براي جلسه و نماز شب...من - ر - ا-بيدار شديم...آقا مگه اين ح بيدار مي شد؟مي گفت بريد خودتون...(شرمنده فيلتر نداشت اينجا رو برا ح بفيلترونم)بعدش به زور بلندش کرديم و رفتيم وضو بگيريم...تو وضو خونه خانم ---- رو ديديم...بعد وضو گرفتيم و باز بي سر و صدا و توي اون هواي به شدت سرد بيابوني رفتيم حسينيه ميشداغ...

براي خانم هايي که توحسينيه کشيک بودند غير طبيعي بود اينوقت اومدن به حسينيه...از ما مي پرسيدن بقيه هم دارن ميان؟ماهم گفتيم نه...

اين وسط ح هم که خواب آلود و اينا ...(ديگه بيشتر نمي گم آبروش بره  خب!)

کل نماز شب رو کامل نخونديم اما يادمه 2يا4رکعت خونديم...بعدش هم نزديک نيم ساعت به اذان صبح مونده بود...من و ر بيدار بوديم و ح هي چرت ميزد...براي اينکه خوابش نبره و مجبور نشه 60 کيلومتر تا وضو خونه بره من يه ايده اي به مغزم خطور کرد!گفتم ح خانم تا 15 ميشمرم بلند  ميشي بعدش باز ميخوابي و هي دوباره تا 15 ميشمرم که خوابت نبره...بيچاره فقط هر دفعه 15 ثانيه وقت داشت بخوابه(البته فقط در حد بستن چشم بود نا خواب واقعی) که  يکم غُر زد کردمش 20 ثانيه تا ر دق نکنه.!

خلاصه اينم از اين بيدار موندنه...

وقتي از جنوب برگشته بوديم و من تو حل يه مشکلي کم آورده بودم به گوشي خواهر ح پک زدم که "ح! من ديگه بلد نيستم بشمرم...برام ميشمري؟"

و خواهر ح هم چون اولين بار بود پيامک ميزدم برا همين پکم رو خونده بود جواب داد که:"ح الان خوابه .من فعلا ميشمرم شما هم برو درستو بخون.1-2-3..."

حالا کلا هروقت قضيه هايي شبيه خواب و اينا پيش مياد بقيه که غير از اون طرف اند که تو زنده گي يا کارها يا کلا خواب در حال چرت زدنه مجبوريم براش تا20 بشمريم و بيدار شه دوباره تا بيست بشمريم بعدش بخوابه...باز تا 20 بشمريم بيدار شه...تا اينکه کاملا بيدار شه!

حا لا برو بچز به افتخار ورود م.س.ط به گروه ميشمريم:

1-2-3-4-5-...20!!!!!



نوشته شده توسط غ غار! در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 ساعت 22:33 موضوع | لينک ثابت


آقای حمید داوود ابادی

خب ...

اون وقتي که لينک وبلاگمون رو دادم به آقاي حميد داوود آبادي ...(نويسنده کتابهاي دفاع

مقدس...اينم وبلاگشونه: http://davodabadi.persianblog.ir/post/149 اين متني هم که

آدرسشو دادم اسمش اينه:چقدردلم گناه ميخواد!!!)ايشون هم به وبلاگ ما سر زدن و با خوندن مطلبي با اسم؛کار فرهنگي از نوع تو قطاري اش؛http://asheghanezende.blogsky.com/1387/01/30/post-۲/

لطف کردند  و اين نظر رو دادند ...خالي از لطف نيست برو بچزمون هم بخونند... بفرماييد:

مشخصات نويسنده
حميد داودآبادي
دوشنبه 2 ارديبهشت ماه سال 1387 ساعت 09:49 AM

بنام حضرت دوست

از اينکه به کلبه حقيرانه بنده سر زديد ممنونم.

همچنان منتظر نگاه گرم همه شما عزيزان در قاب شيشه اي وبلاگم هستم.

همن اول متنتان را که خوندم دلم گرفت.

هم گرفت هم پريد.

رفت به روزهاي اعزام با بچه هاي گردان ابوذر

شر و شور بازي تا صبح در کوپه هاي قطار

آن قدر آب روي هم ريختيم که از خنده گريه مي کرديم

آره گريه

ولي اين گريه

فقط از اين بود که ميدونستيم دو روز ديگه

پيکر همين عزيزان

توي بيابون شلمچه تشنه و خسته و زخم

نقش بر آسمان خواهد زد

يادشان زمزمه نيمه شب مستان باد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
م.سخانم...ا خانم...ح خانم...ر خانم...!
حالا بهتر ميشه فهميد چقدر دلمون با اوناست...
و چقدر ازشون کم آورديم و نبايد کم بياريم اگر که مي خوايم ره روي اونها باشيم و اون دنيا از رفقاشون!


نوشته شده توسط غ غار! در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 ساعت 22:32 موضوع | لينک ثابت


مجهول

پنجشنبه 17 مرداد ماه سال 1387

سلام بروبچز
...... وبلاگتونو بهم معرفی کرد گفت برا آشنایی با نحوه ی دوستیتون خوندنش لازمه

تو جمع شما به غیر از ........ ح هم منو به نسبت میشناسه

مطالب وبلاگتون بد نیست کمی ( کمی که تعارفه خیلی ) به روزکردن مطلبتون ضعیفه
امیدوارم از نظراتم دلخور نشید چون اصولا لحنم تنده

درضمن فاطمه خانم 99 ساله امیدوارم امسال با نمره ی خوبی مدرک.... ت رو از ........  بگیری

تا دفعه ی بعد خداااااااااااا نگه دارتون باشه عزیزای دلم .

راستی یادتون نره به هم    " پک " بدید.

دیگه واقعا خداحافظ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام...ببخشید شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟
عزیزای دلتون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فاطمه خانم ۹۹(!)ساله؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!۹۹؟؟؟؟؟آخه بی انصافیه من نوجوونم میخوام زنده گی کنم.....
ای وایی یکی به دادم برسه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بابا یه راهنمایی لطفا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کمک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مدرک....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا !!!

.....یعنی کی می تونه باشه؟

راستی به کی پَِک بدیم؟

بزار فکر کنم...

ر؟رایحه زود باش جواب بده !تو اینی :......؟

ا؟عطیه زود باش بگو ببینم این :...... تویی؟

ه!زودباش بگو این :......تویی؟

خدمت هرسه تاتون میرسم!


نوشته شده توسط غ غار! در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 ساعت 22:30 موضوع | لينک ثابت